المحقق السبزواري
207
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
نداد . گفتم : خ اى قاضى ! از آن دو آفتابه ، يكى تو را حلالا طيبا . يكى به من بازده كه سخت درماندهام و با اينهمه بر اقرار خويش چيزى بنويسم به گواهى عدول كه مرا بر تو هيچ دعوى نيست خ . قاضى گفت : خ تو را ديوانگى رنجه مىدارد و گرد آن مىگردى كه بر ديوانگى تو حكم كنم و بفرمايم تا تو را در بيمارستان كنند و در بند كشند ، تا جان دارى از آنجا رهايى [ 48 ب ] نيابى خ . بترسيدم و دانستم كه در دل دارد كه زر من پاك ببرد و هرچه او حكم كند مردمان بر او بروند . نرمك برخاستم و از پيش او بيرون آمدم و با خويشتن اين مثل مىزدم كه گفتهاند : خ چون گوشت گنده شود به نمك علاج توان كرد ، چون نمك گنده شود او را به چه علاج كنند ؟ همه داوريها و نزاعها به قاضى درست شود ، چون قاضى بيداد كند كيست كه از قاضى داد بستاند ؟ خ اگر عضد الدوله دادگر بودى ، بيست هزار دينار من در دست قاضى و من چنين گرسنه در روزه نبودمى و طمع از مال و ملك و شهر خويش نبريدمى . » چون منهى ماجراى احوال او را بشنود ، دلش بر او بسوخت . گفت : « اى آزادمرد ! همه اميدها از پس نوميدى است . دل در خداى بند كه خداى عز و جلّ كار بندگان راست آورد » . پس ، او را گفت : « مرا در اين ره دوستى است ، آزادمرد و مهماندوست ، من به ديدن او مىروم و مرا با تو سخت خوش افتاده . مساعدت كن تا امروز و امشب به خانهء آن دوست باشيم تا فردا خود چه به ديدار آيد » . او را برد تا به در خانهء آن دوست و ماحضر بخوردند و در خانه شد و اين حال بر كاغذى نوشت و به يك روستايى داد كه ، « به در سراى عضد الدّوله رو و فلان خادم را بطلب و اين نوشته به دو ده كه فلان فرستاده است ؛ بايد كه در حال برسانى . » خادم در وقت به عضد الدّوله رسانيد . چون عضد الدّوله بخواند ، انگشت به دندان گرفت و در حال كس فرستاد و گفت : « خواهم كه نماز خفتن آن مرد پيش من آرى . » اين منهى او را گفت : « برخيز تا به شهر رويم كه عضد الدّوله مرا و تو را خوانده است و اين قاصد فرستادهء اوست » . گفت : « خير است » . گفت : « جز خير نباشد ، مگر آنچه تو در راه مىگفتى . ديوار بشنيد و به سمع او رسانيد و اميد چنان دارم كه اكنون تو به مقصود برسى و از اين مشقّت برهى » .